ما با هم رابطه ی جالبی را شروع کرده بودیم ، راستش را بخواهید من هیچ وقت یه همچین رابطه ای نداشتم همیشه دوستی هام کوتاه بودن و چون دانشجوی شهرستان بودم خیلی نمی تونستم برای کسی وقت بگذارم و چون همیشه مسئله برای من فان بود نه لاو خیلی زود روابط خودم را کات میکردم( به بهانه های مختلف) اما این یکی یه ذره فرق داشت . چه فرقی ؟ خودمم نمیدونم! ماخیلی با هم بیرون میرفتیم غیر از اون 3 روزی که دانشگاه بودم بقیه روزای هفته که تهران بودم هر روز همدیگر را میدیدیم و هر چی بیشتر همدیگر را میدیدم من بیشتر میفهمیدم که چقدر با هم فرق میکنیم و بیشتر قضیه برام فان میشد اونها یه خانوادی سننتی واقعی بودن از این خانواده ها که مامانشون تمام کارهای پدر و پسرایش را انجام میداد و نقش زن براشون فقط توی خونه تعریف شده و یک سری انتظارات کلیشه ای از خواهر و مادر خودشون دارند
.
ولی اون خیلی به من محبت میکرد هر کاری از دستش بر میآمد برای من انجام میداد وتا حدود 4 ماه هیچ اختلافی با هم نداشتیم چون اون طفلک خیلی سعی میکرد با من بسازه و خیلی به پر و پام نپیچه( آخه من خیلی دختر مطیعی نبودم و نیستم مثلا" هر وقت نتونم همراهم راجواب بدم خودم را ملزم نمیدونم برای کسی توضیح بدم که چرا جواب ندادم یا برای رفتن به جایی از هیچ پسری اجازه نمی گیرم ویا حتما" بهش اطلاع هم نمیدم یه ذره هم اخلاقم تند و زود عصبانی میشم خیلی هم به استقلال خودم بها میدهم یه جورایی زیادی طرفدار زن ها هستم ....) اما بعد از 4 یا 5 ماه یه روز که خونشون بود و داشت با من تلفن صحبت میکرد از من خواست گوشی را نگه دارم بعد صداشو شنیدم که گفت: زن داداش اون تیشرت سفیده ی منو برام بشور فردا میخوام بپوشمش.( واقعا" هنگ کردم
باورم نمیشد مگه میشه آدم به زن برادرش که 28 سالشه اینقدر راحت بگه لباس من را بشور؟؟؟
) وقتی گوشی رابرداشت و شروع کرد به ادامه ی صحبتش تا چند دقیقه که منگ بودم بعد خیلی رک بهش گفتم تو حق نداری با دختر مردم این طوری حرف بزنی و یه همچین چیزی ازش بخواهی. خلاصه حسابی دعوامون شد من واقعا" نمی فمیدم و درکش نمیکردم ولی گویا اونم اصلا" حرف منو نمی فهمید و درکم نم یکرد. بعد از کلی جر و بحث بهش گفتم دیکه به من زنگ نزنه چون اصلا" به هم نمیخوریم و از نوع زندگی اونها اصلا" خوشم نمی یاد.
فرداش و پس فرداش و ..... چند روز دوباره بهم زنگ زد ولی من دیگه جواب تلفن هاشو نمیدادم یه جورایی ازش متنفر بودم.
حدود 2 ماه گذشته بود که تقویمم رسید به روز تولدش شب که شد دلم یه جورایی شد و کاری را که تا به اون موقع برای کسی انجام نداده بودم انجام دادم
براش یه اس م اس تبریک خیلی مختصر فرستادم(تولدت مبارک) اونم از خدا خواسته بهم زنگ زد و دوباره شروع شد. از روز به بعد 2 هفته باهم دوست بودیم 2 ماه قهر همیشه هم من قهر میکردم اون طفلک بهم زنگ میزد من جوابشو نمی دادم بعد از یه مدت طولانی که عصبانیتم میخوابید یا اون بهم زنگ میزد یا دروغ چرا من به اون
توی این 4 سال حتی 8 ماهم شده با هم حرف نزنیم
ولی بعدش آشتی کردیم خوب معمولا" هم وقتی دعوا می کردیم تا دو هفته ی اول اون هی به من زنگ میزد و من جوابشو نمیدادم بعد که طولانی تر میشد من خودم بهش زنگ میزدم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
من اصلا" نمیگم که چه طور زندگی کردن درسته( ما خانواده ی خوبی هستیم یا آنها ) فقط با هم خیلی فرق داشتیم خیلی
نظرات () خودمم نمیدونم چی میخوام محض رضای خدا یه چیز مثبتم نداره این مثلا" عشق ما که آدم بتونه جلوی خونوادش بایسته بکه اگر وضع مالیش خوب نیست عوضش تحصیلات داره که نداره خانوادش به خانوادی ما میخوره که نمیخوره خوش اخلاق که نیست زن ذلیل که نیست امروزی فکر میکنه که نمیکنه
خیلی دوستم داره همین طوری که هستم دوستم داره و میخواد باهام ازدواج کنه ولی وقتی تو حرفاش دقیق میشم میبینم که بعد از ازدواج
١.مثل یه عروس خوب باید با کم و زیاد زندگیش بسازم.
٢.مثل یه خانم گل تو خونه مادر شوهر کار کنم.
٣.دیگه لباس باز نپوشم(چون خوشش نمیاد).
۴. دیگه سر کار هم نباید برم(چون دوست داره مواظب کانون خانواده باشم که مبادا یخ کنه)
۵. ...
اون وقت اون بابای طفلکی من همیشه تو گوشم خونده (تو باید استقلال مالی داشته باشی شوهر آدم هر چقدر هم پولدار باشه وقتی زن بره سر کار ذهنش باز میشه و محدود به خونه نمیشه حتی بچه هاشم بهتر بزرگ میکنه با شوهرشم بهتر برخورد میکنه. تا زمانی که مستقل نشید من نمیذارم ازدواج کنید. اگر شاغل باشید و ازدواج کنید شوهرتون اون طوری شما رو پسندیده و اگر نه دیگه نمیذاره برید سرکار)
چه خواستگارایی که پدرم رد نکرد وقتی هنوز دانشجو بودم براش همیشه خیلی مهم بوده که من اول شاغل بشم بعد ازدواج کنم.
اونوقت من چه طوری زیر بار این احساس عاشق شدنم برم به بابام بگم من عاشق چیش شدم؟؟
نظرات () میدونید من خیلی به پدر علاقمندم رفتار و حرکات و خیلی از خصوصیاتم شبیه به پدرمه اونم منو خیلی دوست داره هر زمانی که از دست کسی عصبانی میشه با من درد و دل میکنه من حرفهاشونو خیلی خوب میفهمم و درک میکنم وقتی در مورد ازدواج و مسائل اجتماعی منو راهنمایی میکنه کاملا" حق را بهشون میدم وقتی صحبت میکنه انگار خودم دارم حرف میزنم روحیات ما کاملا" شبیه به همدیگه است . من کاملا" مثل اون به زندگی نگاه میکنم وقتی میگم بابام دوست داره یه پسر تحصیلکرده و خانوادار و پولدارو بهش معرفی کنم در واقع این موضوع را طوری برای من درونی کرده که خودمم همیشه یه همچین چیزی را در رویا داشتم. هیچ وقت چیزی برای من کم نگذاشته (البته خیلی پولدار نیست در حد متوسطه ولی همیشه خونه و ماشین و ویلا داشته همه بچه هاشم فرستاد دانشگاه آزاد) از همون ١۶ -١٧ سالگی همیشه حواسم بود که عاشق نشم خیلی هم موضوع مسخره و خند داری برام میبود تا سال دوم دانشگاه با کسی رابطه بر قرار نکردم چون احساس میکردم احساساتم زیادی بکر و در شرایط سنی هستم که شاید کار دست خودم بدم(از نظر ظاهری شرایط مقبولی دارم و معمول در هر جمعی مورد توجه قرار میگیرم) . بعد آرام آرام روابط اجتماعییه خودم را گسترش دادم الان اصلا" در شرایطی نیستم که بخواهم برای کسی جانماز آب بکشم تو این مدت خیلی شیطونی کردم و همیشه در شروع یک رابطه به خودم میگفتم این نیز بگذرد و همه چیز را به خنده و خوشگذرانی میگرفتم ولی هیچ وقت هم به کسی اجازه ندادم ازم سوء استفاده بکنه خیلی ها را اذیت کردم دل خیلی ها را هم شکستم چون همیشه دلم می خواست با یک خواستگار ازدواج کنم که بتونم کاملا" منطقی تصمیم بگیرم(البته خانواده من خیلی سنتی نیستند و همون طور که قبلا" گفتم انتظار دارن من خودم کسی رو انتخاب کنم)هیچ وقت خودمو آویزان کسی نکردم و سعی در نگهداشتن و جذب کسی نکردم و چون تو دنیا همیشه همه چیز برعکس همیشه همه به علاقمند شدن و پیشنهاد ازدواج دادن شایدم برای این بوده که هرگز برای عزیز کردن خودم برای کسی نقش بازی نکردم همیشه خودم بودم چون برام اهمیت نداشته که کسی رفتار من را نپسنده و ترکم کند.
31 تیرماه سال 1384 بود که باهاش آشنا شدم یه پسر خوش قیافه و قد بلند و خوش پوش که بیشتر از اون که خوش پوش باشه خوش استایل بود و لباسهای ساده و معمولیه که میپوشید توی تن اون جذاب بودن البته یه مقدار هم سوسول بود و به طرز ماهرانه ای که خودش فکر میکرد معلوم نیست خیلی کم تو ابروهاش دست برده بود(من حالم از این موضوع بهم میخوره) جلسه اول که دیدمش زمان خداحافظی بهش گفتم اگر بخواد منو دوباره ببینه باید بگذاره ابروهاش به حالت اول برگرد .طفاک ماتش برده بود با لبخند بهش گفتم 3 هفته وقت داری اگه خواستی میبینمت.
بعد از سه هفته که بهم زنگ زد و رفتیم بیرون قضیه حل شده بود. همون حرفایی رو که به همه میزدم به اونم زدم( من اصلا" قصد ازدواج ندارم رابطه ی ما یه رابطه ی سالم و ساده است)اونم مثل بقیه خندید و گفت عجب اعتماد به نفسی. بعد از اون به موهاش گیر دادم و مجبورش کردم کوتاهشون کنه. خلاصه بعد از یکی - دو ماه تازه شد اون چیزی که من میخواستم.
نظرات () من می خواهم یک آه تکراری بکشم یک آه تکراری که جوابی برای آن نیست .
من دردمندی هستم که هیچ کس دلش براش نمیسوزه چون خودم دارم این کار را میکنم .
من زیادی منطقی هستم من احتیاج به کمی جسارت دارم تا شاید شاید
من جسارتش را ندارم واقعا" ندارم شاید پدرم زیادی منو خوب تربیت کرده شاید من زیادی عاقلم
هرکس دیگری شرایط منو داشت میدونست عاشق شده چشماشو میبست هر کاری دلش میگفت میکرد ولی من همیشه زدم توی دهن دلم دیگه داره خستم میکنه ولی خودشم میدونه بی فایدس چون من زیادی پایبند خوانواده ام . من هرگز نمیتونم دل پدرم و بشکنم. من هرگز نمی تونم
اون منتظر دخترش عاشق بشه یه جوان خوش برخورد خانواده دار و تحصیل کرده و امروزی را بهش معرفی کنه پسر خوب و تقریبا" پولداری که بتونه دختر ناز و خانم و تحصیل کردشو خوشبخت کنه و یه زندگی مدرن و عالی براش بسازه پسری که وقتی با مامان و باباش میان توی خانه ی ما بوی عطر مامانش فضا رو پر کنه برق کفشهای ایتالیایی پدرش چشم همه را کور کنه بعد با لبخند به انتخاب دخترش با افتخار بگه من دخترمو قبول دارم انتخاب اون انتخاب منه اون تو انتخاب آزاد آزاد آخه من درست تربیتش کردم.
چه طوری بگم
چه به بابای عزیزم که از همه دنیا برام عزیزتز بگم من عاشق پسر یه بازاریه ناموفق شدم که پسر با اینکه میگه برام میمیره
باید برم بقیه اش را فردا مینویسم
نظرات ()